ماه بلند من

گاه نوشت های من پیرامون روان و ادبیات


مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عطر وصال

چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1391 9:07 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: روان نظرات: 3 نظر چاپ

قسم به زیبایی ات ای گل زیبا

سپیده عیان گشته از کرانه دریا

شب سیاه جدایی به کوله بار نسیم

سفر کند از ساحل شکسته دلها

من و تو لبخند ماسه های زلال

تو و من و حدیث گل و شکفتن ها

من و تو و آن شانه های رحیم

تو و من و آن هق هق جدایی ها

رسیده روز رسیدن رسیده عطر وصال

شرنگ داغ تو شستم به شکر لبها

همیشه منتظرت بودم و همیشه می مانم

نگاه من به نگاهت که مانده مدتها


اردیبهشت 91

برای تو

سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 9:01 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: ادبیات نظرات: 7 نظر چاپ

اشکی اگر در چشمت

بغضی اگر در سازت

لرزشی اگر در شانه هایت

گر هست

من سینه ام را برای تو شکافته ام

همه را اینجا بگذار

اینجا

جایی در کنار قلبم که می تپد

سرمای غصه هایت را به حرارت سینه ام بسپار

من سینه ام را برای تو شکافته ام

مداد دل

دوشنبه 22 اسفند ماه سال 1390 7:34 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: ادبیات نظرات: 10 نظر چاپ
روزی دغدغه بزرگ زندگی من شکستن نوک مدادم بود. امروز نوک مدادم "دل" من  است. نمی دانم چرا هی می شکند و من آنرا از نو می تراشم. و هر بار که می تراشمش درازتر می شود. حالا آنقدر دراز شده که نگه داشتنش برایم سخت شده است . از سوی دیگر تراشیدن مداد درد ندارد ولی تراشیدن دل درد دارد. خدایا این دیکته کی بالاخره تمام می شود؟؟؟ ...

همیشه آزاد

دوشنبه 24 بهمن ماه سال 1390 3:41 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: ادبیات نظرات: 4 نظر چاپ
این دیوارها مرا زندانی نمی کند
روح من آزاد است
روح من در دریای آزادی پرواز می کند
و اندیشه و تجسمم
نور را می بیند
حتی اگر تو فکر کنی که نور را از من گرفته ای
آسمان در قلب من است
ستاره در قلب من است
ماه در قلب من است
حتی اگر قلبم را پاره کنی
حسرت اسارت آزادی ام را
به گور خواهی برد
مرا شلاق بزن
مرا بکش
من سخت آزادم
و تو با همه داغ و درفشت
در برابر آزادگی من
زبونی

چقدر زندگی سخته مادر

یکشنبه 2 بهمن ماه سال 1390 8:54 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: ادبیات نظرات: 4 نظر چاپ

چقدر زندگی سخته مادر

زمین خوردن تلخه مادر

و نیش زنبور درد داره درد

و دردش بیش از حده مادر

سر انگشت دلم دوباره اوف شده

که سوختنش خیلی نامرده مادر

هر کی آغوش گرم تو را نداشت

خیلی بدبخته خیلی بدبخته مادر

شبایی که خواب ندارم من از غصه

به قصه های قشنگت خیالم تخته مادر

تمام چارراه های شهر کودکی ام

 هوای بغل کرده، خیلی وقته مادر

دوباره کودکم و درد دارم و گریه

هوای خوشی باز نیست باز رفته مادر


بهمن ماه 1390

مرگ

سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390 11:03 PM نویسنده: سید طه یحیوی نظرات: 3 نظر چاپ

ظهر ختم محمد بود. مسجد اعظم شهرک غرب. از این مسجد ها که صندلی داره و با کفش می ری توش. بیشتر شبیه کلیساست تا مسجد. از همه بد تر این که ویدیو پروژکتور داره!! عکس های محمد را از دوران کودکی پشت هم به صورت اسکرین سیور پخش می کردند . اول قران بود و بعد یه مداح رفت بالا . اونجا یه لحظه خودم را مجسم کردم که اگه الان بمیرم چی می شود. احساس کردم باید سویچ ماشینم  را روی زمین بگذارم . پول هام را روی زمین بگذارم. موبایلم را بگذارم .  لباس هایم را دانه دانه در بیارم. اگه مرگ مثل محمد سراغم بیاد حتی فرصت ندارم از دوستانم و خانواده ام خدا حافظی کنم. و لخت و عور . بدون هیچ چیزی بروم به جایی که نمی دانم کجاست. شاید اولین بار بود که ترسیدم . انگار آدم بدون هیچ وسیله و روشنایی نصف شب بره توی دل جنگل. تنها . به سوی ناکجا .  تکان خوردم. احساس کردم که ما آدم ها خیلی تنهاییم. تنها توی این دنیا اومدیم . بزرگ شدیم و هر کدام داستانی داشتیم . داستان بعضی رمانتیکه، داستان بعضی درامه ، داستان بعضی حماسیه ، داستان بعضی ترسناکه ، داستان بعضی طنزه ... و  توی این داستان با یک سری آدم دیگه حشر و نشر داریم . نقش پدر ، نقش مادر ، نقش خواهر ، نقش دوست و .... نقش های مختلف توی زندگی ما هستند و ما خودمان را دل خوش می کنیم که ما با اینهاییم . که تنها نیستیم. که خیلی مهم هستیم. که دوست داشتنی هستیم که بعضی ها ما را دوست دارند و مدتی این طوری خودمان را سرگرم می کنیم. اکثر آدم ها دستگاه های پیشرفته خوردن و تولید کود انسانی اند . یعنی ما حصل خاصی از این زندگی ندارند. میان و می رند. نه اومدنشون را می فهمند نه رفتنشون را ، نه کار مهمی می کنند و نه حتی اون داستان کوتاه را خوب بازی می کنند. هیچی ! بعد هم همان طور که از جایی که نمی دانیم کجاست تنها اومدیم . تنهای تنها. توی زندگی هم تنها بودیم و اغلب خودمان را گول می زدیم. همین جوری هم تنها دوباره می ریم. یه جایی می ریم که نمی دانیم کجاست و چه سرنوشتی خواهیم داشت. ترسناک نیست؟ .... و آیا خدا آن جور که بعضی روانکاوان گفته اند موجودی است خیالی که ما برای فرار از هراس تنهایی خلق کرده ایم.؟ موجودی که همیشه کنار ماست که خیال خودمان را راحت کنیم؟. آیا اعتقاد به خدا یک مکانیسم دفاعی برای فرار از واقعیته؟ آیا ادیان به این دلیل تولید شده اند؟ یا اینکه واقعا خدا هست ؟ و با ما بوده و هست و  خواهد بود ؟ و تنها کس ماست؟ و هیچوقت تنها نبوده و نیستیم و فقط ممکنه وقتی خیلی توی بازی خودمان سرگرمیم او را فراموش کنیم. واگر این است تازه سوال های بی شمار آغاز می شود که پس چرا هستیم؟ و چه کار باید بکنیم ؟

یک ختم ناگهانی

جمعه 11 آذر ماه سال 1390 1:26 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: روان نظرات: 6 نظر چاپ

مریضی داشتم که تازه سه ماه بود مرخص شده بود و حالا برای سی بی تی معرفی اش کرده بودند. داشتم در مورد افکار خودایند منفی با او حرف می زدم که احساس کردم حواسش پرته. سریع گفتم از همین موقعیت استفاده کنم. گفتم به چی فکر می کردی؟ گفت : که شما هر چه من بهتون بگم را به خانواده ام می گید.

- و این فکر چه احساسی در تو به وجود می آره ؟

- مظطرب می شم

- موافقی همین را به عنوان یک فکر خودآیند بررسی کنیم؟

-بله

- چه شواهدی داری که من هر چی شما بگی را به خانواده ات می گم

- همه آدم ها همین طورند

- می شه این همه را برای من بگی یعنی کیا؟

- یعنی همه . حتی شما

- منظورت اینه که هیچ کس نیست که در مورد شما به خانواده ات گزارش نده؟

- نه

- و چرا همه با شما این کار را می کنند؟

- چون دشمن اند!

- و می خواهند که در نهایت چه بشود؟

- آبروی من را ببرند و ... بیچاره ام کنند

- نسبت به این استدلالت مطمینی؟

- 99%

- و اون یک درصد چیه؟

- می گم شاید مریضی ام دوباره عود کرده


یک لحظه ماندم. سایکوتیک بود

-به نظرت با توجه به بی اعتمادی که شما به من داری می شه کار رواندرمانی را ادامه داد؟

سکوت می کند

- من پیشنهاد می کنم مراجعه کنید به پزشک معالج تا داروهایتان را تنظیم کنه. هر وقت احساس کردی می توانی به اندازه لااقل 50% به من اعتماد کنی بیا که کارمان را ادامه دهیم.



دوست دارم نظر دوستان و همکاران را بدانم . جلسه درمان ما همانجا تمام شد . ولی احساسم این است که زود جلسه را تمام کردم. شاید باید در کنارش می ماندم. می توانید نظراتتان را خصوصی بفرستید.

کودک من

دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 11:36 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: روان نظرات: 3 نظر چاپ

کودک من جایی که باید زار می گریسته ، نگریسته است . باید اشک می ریخته ولی آنرا فرو خورده. جایی در گذشته ....

کودکم ! عزیزم! نمی دانم کی و کجا زخم خورده ای ولی من به دنبالت خواهم گشت. تو را خواهم یافت که ایستاده ای و بغض گلویت را به دشواری قورت می دهی. من می آیم تا سرت را بر سینه ام بفشارم و اشک های بی قرارت را قرار دهم

اتاق آیینه گروه درمانی

دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 11:31 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: روان نظرات: 1 نظر چاپ
چقدر عجیب است این اتاق آینه . انگار که تو از بیرون درونیات انسانهایی را نگاه می کنی که هر کدام به نحوی شبیه تو اند . تو شبیه خدا می شوی . یک ناظر پنهان. که به تماشای انسانها و روابط و واکنش های معنی دارشان می نشینی. چیزهایی می بینی که خودشان نمی بینند و حرف هایی می شنوی که خودشان نمی شنوند. و آنها نیز می دانند که چشمهایی از پشت شیشه اتاق آیینه نظاره گر او هستند . یک ناظر پنهان . یک خدا گونه. و اوج این تماشا آنجایی است که جمعیت مورد گروه درمانی رگرس می کنند و کوچک می شوند و مانند کودکان به بازی می پردازند و تو نیز ، تو ای ناظر پنهان!، پا به پای آنها کوچک می شوی و احساساتت بغض می کنند و بیرون می ریزند. یک لحظه چیزی به قلبت می افتد: ما چقدر شبیه به همیم! کسانی که در آن سوی شیشه درمان می شوند و کسانی که در این سوی شیشه نظاره می کنند . انگار همه بچه های یک مهد کوک هستیم که هر کدام بازی خود را داریم با والدینی که دوست داشتنی، پرخاشگر، کنترل گر و حمایت گر بوده اند و این همه بازی ها را ، ناظر پنهان جلی، خداوند عالم به نظاره نشسته . او که پدر آسمانی انسانهاست ....

روزبه

پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390 8:20 PM نویسنده: سید طه یحیوی موضوع: روان نظرات: 2 نظر چاپ

یک هفته گذشته مهمان روزبه بودم. بیمارستان روزبه . بیمارستانی با قدمت بیش از هفتاد سال. اولین مرکز علمی کشور که درمان بیماران روانی را آغاز کرد. بزرگانی نظیر دکتر داویدیان در بزرگ شدن کودک روزبه نقش داشته اند و اغلب اساتید مطرح کشور هم فارغ التحصیلان مکتب روزبه هستند و همین الان هم اساتید بزرگی مثل دکتر صنعتی و دکتر ابهری و ... در این بیمارستان به تدریس و تحقیق می پردازند. خوشحالم که تا 6 ماه دیگر هم مهمان روزبه خواهم بود و از همنشینی اساتید بزرگ روانپزشکی استفاده خواهم کرد. ولی حالا که در روزبه هستم روز به روز بیشتر این جمله یکی از اساتیدم مرا به خود مشغول می کند: اساتید واقعی ما بیماران ما هستند. آنها برای ما دانش ، شهرت و ثروت به ارمغان می آورند.......