مریضی داشتم که تازه سه ماه بود مرخص شده بود و حالا برای سی بی تی معرفی اش کرده بودند. داشتم در مورد افکار خودایند منفی با او حرف می زدم که احساس کردم حواسش پرته. سریع گفتم از همین موقعیت استفاده کنم. گفتم به چی فکر می کردی؟ گفت : که شما هر چه من بهتون بگم را به خانواده ام می گید.
- و این فکر چه احساسی در تو به وجود می آره ؟
- مظطرب می شم
- موافقی همین را به عنوان یک فکر خودآیند بررسی کنیم؟
-بله
- چه شواهدی داری که من هر چی شما بگی را به خانواده ات می گم
- همه آدم ها همین طورند
- می شه این همه را برای من بگی یعنی کیا؟
- یعنی همه . حتی شما
- منظورت اینه که هیچ کس نیست که در مورد شما به خانواده ات گزارش نده؟
- نه
- و چرا همه با شما این کار را می کنند؟
- چون دشمن اند!
- و می خواهند که در نهایت چه بشود؟
- آبروی من را ببرند و ... بیچاره ام کنند
- نسبت به این استدلالت مطمینی؟
- 99%
- و اون یک درصد چیه؟
- می گم شاید مریضی ام دوباره عود کرده
یک لحظه ماندم. سایکوتیک بود
-به نظرت با توجه به بی اعتمادی که شما به من داری می شه کار رواندرمانی را ادامه داد؟
سکوت می کند
- من پیشنهاد می کنم مراجعه کنید به پزشک معالج تا داروهایتان را تنظیم کنه. هر وقت احساس کردی می توانی به اندازه لااقل 50% به من اعتماد کنی بیا که کارمان را ادامه دهیم.
دوست دارم نظر دوستان و همکاران را بدانم . جلسه درمان ما همانجا تمام شد . ولی احساسم این است که زود جلسه را تمام کردم. شاید باید در کنارش می ماندم. می توانید نظراتتان را خصوصی بفرستید.